تبليغاتX
!!!!!دلم باران مي خواهد!!!!!

!!!!!دلم باران مي خواهد!!!!!

براي باران وجودم!!!

بزن اهنگ ولی........

دل من حوصله کن داد زدن ممنوع است
کم بکن کم گله فریاد زدن ممنوع است 
بین این قوم که هر کار ثوابی است کباب
این دل سوخته را داد زدن ممنوع است
تیشه بر ریشه فرهاد زدن شیرین است 
حرفی از پیشه فرهاد زدن ممنوع است 
بین این قوم که از باکرگی ترشیدند
حرفی از حجله و داماد زدن ممنوع است
شادی از منظر این قوم گناهی است بزرگ
بزن اهنگ ولی شاد زدن ممنوع است   
                                               
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 19:51  توسط باران  | 

برای عرض تسلیت...

باران مرد......... فاتحه
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 18:7  توسط باران  | 

دست مزن! چشم ببستم دو دست
راه مرو!چشم دو پایم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن
نطق مکن! چشم ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن
خواهش نافهمی انسان مکن ...
لال شوم كور شوم كر شوم...
ليك محال است كه من خر شوم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 11:42  توسط باران  | 

 

سلام
مدتهاست که ننوشتم و امروز ی حال عجیبی دارم نمی دونم چرا وقتی از این احوال پیدا می کنم واژه ها می یان سراغم و دور تا دور مغزم حلقه می زنن و چنان فشاری رو به قشر خاکستری مغزم می یارن که بیچاره از شدت ترس رنگش می پره..
راستش می خواستم مطلب نا تمام پاورقی های مهم رو به پایان برسونم اما خوب که فکر می کنم می بینم گاهی بهتره بعضی از چیزه در سکوت مطلق به پایان برسه... کاش اینو مدتها پیش فهمیده بودم ... گاهی سکوت از هر سخنی سخت تر و سنگین تره و همین سکوت گاهی چنان جواب کوبنده ای هست که تصورش رو هم نمی شه کرد ....
به هر حال در جواب دوستانی که مدتها ست دوست دارن که اخر اون مطلب رو بدونن باید بگم شاید ی روز نوشتم اما بعید می دونم اون روز بیاد ... همین سکوت منو بعنوان انتهای مطلب قبول کنید و هر انچه رو دوست دارید خودتون به انتهاش اضافه کنید قول میدم مطلبی رو که به پایان من نزدیک باشه با ذکر نام تو وبم بذارم در انتها دوباره مطلب گذشته پاورقی های مهم رو میارم و از دوستان عزیز می خوام ی پایان واسش بنویسن .. دوستتون دارم..باران

پاورقی های مهم!!!

-از دست دادن .... مثل از دست دادن یک بخش از وجودم بود....

-فکر می کردم هیچ چیز نمی تونست احساسی رو که ما نسبت به هم داشتیم تغییر بده.....            فکرمی کردم ما شکست نا پذیر هستیم....

یه کسی گفته: اگه چیزی رو مصرانه می خواهی.. رهاش کن..اونوقت اگه برگشت مال تو می مونه... اگر نه اون مال تو نبوده که باهاش شروع کنی...

یه چیز رو می دونم .. وقتی ما شروع کردیم من مال اون بودم، و اون مال من بود...

نمی گم کجا و چطور باهاش اشنا شدم اما عجیب عاشق چشماش شدم.... اما چیزی که وجود داشت این بود که ما اصلا همو نمی شناختیم.... اما من فکر می کردم زندگی بدون ریسک که زندگی نیست!!

-...هرگز بهت گفتم دوست دارم..

-نه..

-دوست دارم...

ما اختلاف هایی هم داشتیم...

موقع خدا حافظی بجای یه کلمه محبت آمیز می گفت : خیلی خوابم می یاد،امروز حسابی خسته شدم ،خوب دیگه بریم بخوابیم... واینو درست بعد از یه ربع تا نیم ساعت حرف زدن اونم با انرژی فوق العاده ای که داشت به زبون می یاورد... من با اشتیاق به حرفاش گوش می دادم و اون تهش به من محبت نمی کرد... می دونستم از عمد نیست ... پس تصمیم گرفتم بهش خواستمو بگم... اما راستش بی فایده بود (اینا حرفای منه حتما حرفای اونم شنیدنی هست )

اون هیچوقت، وقت کافی واسه کارای متفرقه نداشت چون به شدت درس می خوند ... واین درس خوندن در من هم انرژی و انگیزه زیادی پدید اورد.. وباعث می شد جور دیگه ای به درس خوندن نگاه کنم... یه جور هیجان انگیز .... یه بار که حین درس خوندن نگاش کردم حس عجیبی بهم دست داد باور کردنی نبود اما حس می کردم می تونه کوه جا به جا کنه.... اون باعث شد از چشمام طور دیگه ای استفاده کنم ، امامطمئنم خودش نمی دونست... به من یاد داد به وجود پر عظمت خدا طور دیگه ای نگاه کنم.....

جالب بود منی که سابقا فکر می کردم عشق و ازدواج دو چیز جدا از هم هستن ، کم کم داشتم بهش وابسته تر می شدم ..... و حساس تر و حساس تر و حساس تر .....

واون چیزی که تا به حال نتو نسته بود به سراغم بیاد داشت کم کم خودشو بهم نشون می داد، و اون چیزی جز حس حسادت  نبود با اینکه می دونستم دلیلی برای این حس و جود نداره اما نمی تونستم تحمل کنم که ..... که عزیز ترین فرد زندگیم بخواد از زن دیگه ای جلوم تعریف کنه.... همیشه می تونستم چهار حسی رو که معمولا با هم اشتباه می شن از هم تفکیک کنم...یعنی شراکت، شهوت ، مالکیت، و عشق اما این چهار حس چنان ماهرانه منو محاصره کرده بودند که گاهی شبها از شدت استرس با صدای فریاد از خواب می پریدم ......

دوسش داشتم بدون تمام داشته هاش دوسش داشتم .... چند بار مو قعی که خواب بود بیدار می شدم و نگاش می کردم واز خدا می خواستم این چهره معصوم رو همیشه تو قاب زندگیم ببینم....

هنوزم وقتی مرغ  تیکه می کنم یا به دوستام از روی شوخی می گم گوسفند شدیدا به یادش می افتم ...... اولین باری که بهم گفت دوست دارم و خوب یادم ....

-باران !! یه خبر جدید!!

-چی شده؟

- نشنیدی؟

- نه. بگو خوب..

-( با مکث) دوست دارم... وکمی بعد خدا حافظی کرد و رفت ...

اون روز که بهش گفتم فلانی تو محیط کار چه حرکت بی شرمانه ای کرده بهم لبخند می زد اما روش به سمت تلویزیون بود.... چیزی نگفت .. هیچی اما من تو چشاش یه چیزی دیدم... دلم می خواست بپرم بغلش کنم و ببوسمش .... این اولین بار بود که ازاین حس بدم نیومد ... بارانی که از اینکه در نظر اقایون لقمه باشه و سر این لقمه چرب ونرم دیگران دعوا کنن بدش می یومد و بهش بر می خورد و از این چرندیات متنفر بود  حالا چرا تمام ایدئولوژی هاش بهم ریخته واقعا سوال برانگیز بود......

بارانی که تقریبا واسه تمام مسائلش خودش تصمیم می گرفت و واسه هیچ مردی تره خورد نمی کرد حا لا داشت می پرسید جلو فلانی چی بپوشه... نمی خوام بگم که باران قبلا رفتاره بهتری داشت یا حالا اما این مشورتا خیلی بهش حال می داد ... خیلی.....

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 9:43  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 23:10  توسط باران  | 

نامه چارلی چاپلین به دخترش...(اما به قلم فرج ا... صبا)

..... ژرالدين دخترم :

اينجا شب است يك شب نوئل . در قلعه كوچك من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند .

نه برادر و نه خواهر وحتي مادرت , بزحمت توانستم بي اينكه اين پرندگان خفته را بيدار كنم , خود را به اين اتاق كوچك نيمه روشن , به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو دورم خيلي دور .... اما چشمانم كور باد.. اگر يك لحظه تصوير تو را از چشمان من دور كنند .

تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست . اما تو كجايي ؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شكوه "شانليزه" مي رقصي . اين را مي دانم وچنان است كه گويي در اين سكوت شبانگاهي , آهنگ قدم هايت را مي شنوم و در اين ظلمت زمستاني , برق ستارگان چشمانت را ميبينم .

شنيده ام نقش تو در آن نمايش زيبا و پر شكوه نقش آن شاهدخت ايراني است كه اسير خان تاتار شده است . شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش . اما اگر قهقه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي كه برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد , در گوشه اي بنشين , نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم , ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي شب هاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل , قصه اژدهاي بيدار در صحرا , خواب كه به چشمانم مي آمد طعنه اش ميزدم وميگفتمش برو .

من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم , ژرالدين رويا ....

 روياي فرداي تو , روياي امروز تو  , دختري مي ديدم به روي صحنه , فرشته اي م يديدم به روي آسمان , كه مي رقصيدي و مي شنيدم تماشگران را كه ميگفتند : "اين دختره رو ميبيني ؟ اين دختر همون دلقك پيره "

نامش يادته ؟ "چارلي" . آره من چارلي هستم . من دلقك پيري بيش نيستم . امروز نوبت تو است . برقص . من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در اين جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها , و بيشتر از آن , صداي كف زدن هاي تماشاگران , گاه تو را به آسمانها خواهد برد . برو . آنجا برو , اما گاهي به روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا كن .

زندگي آن رقاصگان دوره گرد كوچه هاي تاريك را , كه با شكم گرسنه مي رقصند و با پاهايي كه از بينوايي مي لرزد . من يكي از اينان بودم ژرالدين , و در آن شبها , در آن شبهاي افسانه اي كودكي هاي تو , كه تو با لالايي قصه هاي من  , به خواب مي رفتي  , ومن باز بيدار مي ماندم و در چهره تو مي نگريستم  , ضربان قلبت را مي شمردم  , و از خود مي پرسيدم چارلي آيا اين بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت ؟

.... تو مرا نمي شنلسي ژرالدين . در آن شبهاي دور , بس قصه ها با تو گفتم , اما قصه هاي خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است :

داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند ومي رقصيد و صدقه جمع مي كرد . اين داستان من است . من گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . واز اينها بيشتر , من رنج آن دلقك پير دوره گرد را ,  که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند , اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشكاند , احساس كرده ام .

با اين همه من زنده ام واز زندگاني پيش از آنكه بميرند حرفي نبايد زد , داستان من به كار تو نمي آيد , از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است : چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم . و بيشتر از آنچه آنان خنديدند , خود گريستم .

ژرالدين در دنيايي كه تو زندگي مي كني , تنها رقص و موسيقي نيست .

نيمه شب هنگامي كه از سالن پر شكوه تآتر بيرون مي آيي , آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن , اما حال آن راننده تاكسي را كه تو را به خانه مي رساند , بپرس , حال زنش را هم بپرس .... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت , چك بكش و پنهاني در جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم دستور داده ام , اينگونه خرج هاي تورا بدون چون و چرا قبول كند . اما براي خرج هاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي .

گاه به گاه , با اتو بوس يا مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن , و دست کم روزی یکبار با خود بگو : " من هم یکی از آنان هستم . " تو یکی از آنها هستی - دخترم , نه بیشتر , هنر بیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد , اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه , خود را برتر از تماشگران رقص خویش بدانی , همان لحظه صحنه را ترک کن , و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم , از قرن ها پیش آنجا , گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا , رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید , زیبا تر از تو , چالاک تراز تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نور افکن های تآتر " شانلیزه " خبری نیست .

نور افکن های رقاصگان کولی , تنها نور ماه است , نگاه کن , خوب نگاه کن . آیا بهتر ازتو نمی رقصند ؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر ازتو می زند . و این را بدان که در خانواده چارلی , هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن , ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی , همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم . هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی , با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمراه را , اگر بخواهی , همه جا خواهی یافت .

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب وافسون این بچه های شیطان خوب آگاهم , من زمان دراز مدتی در سیرک زیسته ام , و همیشه و هر لحظه , به خاطر بند بازانی که بر روی ریسمانی بس نازک راه می روند , نگران بوده ام , اما این حقیقت را با تو می گویم

دخترم :

مردمان بر روی زمین استوار , بیشتر از بند بازانی بر روی ریسمان نا استوار , سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گران بها ترین الماس این جهان تو را فریب دهد . آن شب , این الماس , ریسمان نا استوار تو خواهد بود , و سقوط تو حتمی است .

شاید روزی , چهره ی زیبای شاهزاده ای تو را گول زند , آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی , همیشه سقوط می کنند .

دل به زر و زیور نبند , زیرا بزرگترین  الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه , این الماس بر گردن همه می درخشد ....

..... اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی , با او یکدل باش  , به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد . واو برای تعریف یکدلی , شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است , این را می دانم .

بر روی صحنه جز تکه ای حریر نازک , چیزی بدن تو را نمی پوشاند , به خطر هنر می توان لخت و عر یان بر روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیج کس و هیچ چیز دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .

برهنگی , بیماری عصر ماست , و من پیرمردم و شاید که حرف های خنده دار می زنم .

اما به گمان من , تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

بد نیست که اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . دوران پوشیدگی . نترس , این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 6:56  توسط باران  | 

THE STORY 2 LINES

تقدیم به انکه با مهربانی های خالصانه اش به من نشان داد که انسانیت هنوز زنده است.. دوستت دارم.. باران..


دو خط موازی زاده شدند.
پسرکی در کلاس درس انها را روی کاغذ کشید.
ان وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد.
و در همان یک نگاه، قلبشان تپیدو مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.
خط اولی گفت:ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.و خط دومی از هیجان لرزید.
خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ. من روزها کار می کنم.
می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم- یا خط کنار یک نردبان..
خط دومی گفت:من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم-یا خط کنار یک
نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت.
خط اولی گفت:چه شغل شاعرانه ای  و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
وبچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لرزیدند.به هم نگاه کردند و خط دومی پقی زد زیر گریه.

خط اولی گفت:نه،این امکان ندارد. حتما راهی پیدا می شود.
خط دومی گفت:شنیدی که چه گفتند.هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم.
ودوباره زد زیر گریه.
خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از صفحه خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند.
خط دومی ارام گرفت.
وان دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند.

از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند.
و از ان لحظه به بعد سفر های دو خط موازی شروع شد.
انها از دشتها گذشتند....
از صحرا های سوزان....
از کو های بلند...
از دره های عمیق..
از دریاها...
از شهرهای شلوغ...
سالها گذشت و انها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند.
ریاضی دان به انها گفت:این محال است . هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید.
فیزیکدان گفت:بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.
پزشک گفت:از من کاری ساخته نیست-دردتان بی درمان است.
شیمی دان گفت:شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.
ستاره شناس گفت:شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید.رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود.سیارات از مدار خارج می شوند.کرات با هم تصادف می کنند. نظام دنیا از هم می پاشد.چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید.
فیلسوف گفت:متاسفم..جمع نقیضین محال است.
و بالاخره به کودکی رسیدند.
کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم می رسید. نه در دنیای واقعیت.ان را در دنیای دیگری جست و جو کنید.
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفر هایشان ادامه دادند.اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت. انها کم کم میل رسیدن به یکدیگر را از دست می دادند.
خط اولی گفت:این بی معنی است.
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟
خط اولی گفت:اینکه به هم برسیم.
خط دومی گفت:من هم همین طور فکر می کنم .
وانها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی می کرد.
خط اولی گفت:بیا وارد ان بوم نقاشی شویم و از این اوارگی نجات پیدا کنیم .
خط دومی گفت:شاید ما هیچ وقت نباید از ان صفحه کاغذ بیرون می امدیم.
خط اولی گفت:در ان بوم نقاشی حتما ارامش خواهیم یافت.
و ان دو وارد دشت شدند، روی دست نقاش رفتند وبعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.

و انها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و انجا که خورشید سرخ ارام ارام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 14:18  توسط باران  | 

عشق چيست؟؟

انسان با سه احساس روبروست كه هيچ ارتباطي با هم ندارند ولي با هم اشتباه مي‌شوند: عشق، مالكيّت و هوس(شهوت). اين سه حس ، هم خاستگاه مختلفي دارند و هم ماهيّت متفاوت. ابتدا به معرّفي آنها پرداخته و بعد به علل اختلاط آنها پي مي‌بريم:

1-عشق: عشق خاستگاهي رواني دارد و در «منِ دروني» انسان ساري است. عشق با «منِ بيروني» انسان كاري ندارد. با جسم انسان ارتباطي ندارد هر چه هست مربوط به روان انسان است.

2-مالكيّت: مالكيّّت زير مجموعه‌ي حبّ ذات است انسان دوست دارد مالك هر آنچه مي‌پسندد باشد. اين حس قوّت و نمودي تا حدّ حبّ ذات در انسان دارد.

3-هوس(شهوت): هوس مربوط به جسم انسان است . حكمتي است خداوندي براي بقاي نسل موجودات كه در تمام موجودات زنده وجود دارد. خدا در خلقت، بقاي موجودات را بر انگيزه‌اي سوار كرده‌است كه بناچار همه به سراغش بروند و ناخواسته در بقاي نوع خود عاملي مؤثر و اصلي باشند. اگر چنين نبود هيچ يك از موجودات در اين باب نمي‌كوشيد.

و امّا چرا اين سه حس در انسان با هم اشتباه مي‌شوند؟ اين سه شباهت‌هايي با هم دارند. دوست داشتن كه انگيزه‌ي اصلي هر سه است اين اشتباه را به وجود مي‌آورد. براي بيرون آمدن از اين شبهه بايد تفاوت‌ها را شناخت:

1-تفاوت عشق و مالكيّت: اين دو پديده تظاهري يكسان دارند، گرچه عشق مربوط به درون انسان است و به هيچ وجه ظاهر نمي‌شود ولي چون دوست داشتن در هر دو مشترك است خود انسان آن دو را مخلوط مي‌كند. انسان دوست دارد كه وقتي عاشق كسي است او را مالك شود و همين جاست كه اختلاط اين دو اتّفاق مي‌افتد. عشق ارتباط روحي است(رابطه‌ي دو «منِ دروني» و حتي گاهي احساس يك «من») كه وصل و هجران در آن نيست. اين ارتباط را هر لحظه كه اراده كني اتّفاق مي‌افتد نه بعد زمان در آن مطرح است نه بعد مكان، پس هجراني وجود ندارد. عشق ارتباطي است با معشوق كه در درون انسان روي مي‌دهد با هيچ نمودي در بيرون ولي مالكيّت ارتباطي بيروني است. ميلي است به تصاحب آنچه را كه دوست داري. در عشق حسادت و غيرت نيست. عاشق از اين كه ديگران هم عاشق معشوق او باشند نه دچار حسادت مي‌شود نه غيرتي مي‌گردد تا آنجا كه خواهان اين است كه همه عاشق معشوق او باشند.مثال: اگر زني به شما بگويد كه من عاشق پدر شما هستم ، احساس خوبي به شما دست مي‌دهد، نه غيرتي مي‌شويد و نه حسادت مي‌كنيد ولي اگر مادر شما آن را بشنود زمين و زمان را به هم مي‌دوزد. چرا؟ چون احساس شما نسبت به پدر عشق است و احساس مادرتان نسبت به او مالكيت. مالكيت انحصار طلب است.

منظومه‌هاي عاشقانه‌ي ادبيات ما را بنگريد: ليلي و مجنون، خسرو و شيرين و ويس و رامين در هر سه منظومه معشوقه زني شوهردار است اين انتخاب تصادفي نيست. و جالب اين جاست كه ويس و رامين با اين كه از نظر ادبي زيباتر از دو منظومه‌ي ديگر است آوازه‌ي چنداني ندارد. دليل اين است كه فخرالدّين اسعد گرگاني عشق را نشناخته ولي نظامي آن را بخوبي شناخته‌است. در دو منظومه‌ي نظامي هيچ كششي بين دو جسم عاشق و معشوق نمي‌بينيم نه بين فرهاد و شيرين نه بين مجنون و ليلي، ولي آنچه در ويس و رامين مي‌گذرد عشق نيست هوس است و مي‌بينيم كه ويس از آغوش همسر خود مي‌گريزد و به بيرون قلعه رفته به آغوش فاسق خود(رامين) مي‌خزد. در ويس و رامين، ويس مثل شيرين و ليلي يك زن پاك‌دامن نيست. يك روسپي است و رامين هم مثل فرهاد و مجنون عاشقي پاك‌باخته نيست كه يك فاسق است و اين دليل آن است كه اين منظومه نتوانسته جايگاه خوبي را در ادبيات ما بيابد. در اينجا بايد اشاره كنم كه ازدواج را هم نبايد با عشق اشتباه گرفت . ازدواج يك قرارداد اجتماعي است مثل يك شركت. زن و شوهر بايد دو شريك خوب و مناسب باشند حالا مي‌توانند عاشق همديگر هم باشند. بارها ديده‌ايم عاشقاني را كه شركاي مناسبي نبوده‌اند و شركتشان را منحل كرده‌اند در حالي كه همچنان عاشق يكديگر باقي مانده‌اند و همچنين بسيارند كساني كه عاشق يكديگر نبوده‌اند و شركاي خوبي در زندگي مشترك بوده‌اند و زندگي خوب و مؤفّقي داشته‌اند. پس معيار انتخاب همسر عشق نيست گرچه زندگي عاشقانه در صورتي كه معيارهاي شركت به طور كامل در نظر گرفته شود مي‌تواند يك زندگي ايده‌آل باشد ولي بايد توجّه كنيم كه تنها عشق براي زندگي كافي نيست. شركاي خوبِ يك زندگي خوب، پس از مدتّي به الفت مي‌رسند و اغلب به عشق ولي عاشقان لزوماً شركاي خوبي نيستند.

2-تفاوت عشق و هوس: همان طور كه اشاره شد عشق نمود عيني ندارد آنچه كه خود را ظاهر مي‌كند چه در نگاه و چه در كلام يا حواس ديگر مربوط به هوس است كه با جسم انسان ارتباط دارد و آنچه در جوامع بشري ممنوع مي‌نمايد هوس است عشق نيست من بارها گفته‌ام كه: من از همه‌ي شما عاشقترم و تا حالا هم كميته مرا نگرفته‌است. اصلاً كدام مأمور منكرات مي‌خواهد ارتباط روحي مرا تشخيص بدهد و بفهمد من عاشقم و بيايد مرا دستگير كند.. ارتباط منِ عاشق از نوع تله‌پاتي است كه هيچ دستگاه شنودي قادر به شنيدن آن نيست.

ديگر اين كه در هوس هميشه بايد تمايل دو طرفه باشد در حالي كه در عشق چنين نيست. عاشق مي‌تواند عاشق باشد و معشوق مطلقاً از عشق او بي‌اطّلاع بماند، فرقي نمي‌كند و اين كه گفته‌اند: «عشق يكسره مايه‌ي درد سره» همان هوس را مي‌گويند و همچنين آنجا كه مولانا مي‌گويد «عشق‌هايي كز پي رنگي بود/ عشق نبود عاقبت ننگي بود» به هوس اشاره دارد.

هوس نه تنها در جامعه‌ي ما كه در تمام جوامع بشري ممنوع است زيرا تجاوز به حقوق ديگران و زير سؤال بردن مالكيّت ديگران است. بايد هم ممنوع باشد امّا عشق هرگز ممنوع نيست بلكه انسان خلق شده تا عاشق باشد و رسالتش در اين است كه عاشق همه باشد.. دقّت كنيد اگر انسان به اين درجه رسيد كه عاشق همه‌ي كائنات شد چقدر حيات انساني زيبا مي‌شود و زندگي چقدر شيرين. آفرينش انسان براي نمود عشق است:

در ازل پرتو حسنت ز تجلّي دم زد           عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

همان طور كه اشاره رفت در عشق وصل و هجران فرقي ندارد. عاشق هميشه در وصال است:

يكي درد و يكي درمان پسندد                           يكي وصل و يكي هجران پسندد

مو از درمان و درد و وصل و هجران                   پسندم آنچه را جانان پسندد

و از اينگونه است جفا و وفا و قهر و لطف كه در نظر عاشق تفاوتي بين آن‌ها نيست:

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد                 بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد

گويند ليلي آش نذري پخته بود و جوانان قبيله براي گرفتن آش مي‌رفتند، مجنون هم كاسه برداشت و به دنبال آنان رفت. ليلي كاسه همه را پر كرد و چون نوبت به مجنون رسيد، بر او خشم گرفت بدان جهت كه نامش را بر زبان‌ها انداخته بود و كاسه‌ي مجنون را گرفت و پرتاب كرده آن را شكست. جوانان قبيله، مجنون را سرزنش كردند كه تو خود را بخاطر ليلي به اين روز انداخته‌اي ولي او هيچ علاقه‌اي به تو ندارد ديدي كه با تو چه كرد؟ مجنون پاسخ مي‌دهد كه :

اگر با ديگرانش بود ميلي                       چرا ظرف مرا بشكست ليلي

يعني شما نمي‌فهميد او با زباني ديگرگون مرا از بين تمام جوانان قبيله متمايز كرد و گفت: تو ديگري.

عاشق جز زيبايي معشوق نمي‌بيند. زيبايي و زشتي مربوط به جسم است و او با جسم معشوق كاري ندارد. گويند ليلي دختري سياه چرده و نه چندان زيبا بود. وقتي آوازه‌ي عشق مجنون به خليفه رسيد در ليلي طمع كرد فرمود تا او را بياورند چون آمد او را نازيبا يافت گفت:

آن خليفه گفت هان ليلي تويي                 كز تو مجنون شد پريشان و غوي

از دگر خوبان تو افزون نيستي                 گفت خامش چون تو مجنون نيستي

يعني بايد از ديدگاه مجنون به ليلي نظر افكند تا زيبايي او را توان ديد.

قدما عشق را دو گونه دانسته‌اند: حقيقي و مجازي. عشق حقيقي آن است كه عاشق خدا باشي و عشق مجازي آن كه عاشق كسي جز خدا باشي كه اين تقسيم‌بندي نادرست مي‌نمايد عشق دو گونه نيست معشوق دوگونه است. عشق يك احساس لطيف است در انسان، حال، خواه معشوق زميني باشد خواه آسماني. مرتبه و درجه‌اي هم اگر دارد در تفاوت معشوق است نه عشق.

مطلب فوق نوشته خودم نیست اما جواب سوالیست که پرسشگرش بودم و الان عمیقا بهش اعتقاد دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 20:33  توسط باران  | 

شازده كوچولو يا كوچولوي شازده ها!!!

ان وقت بود كه سر و كله روباه پيدا شد.

روباه گفت:-سلام.

شهريار كوچولو برگشت ولي كسي را نديد.

صدا گفت:-من اينجام،زير درخت سيب.....

شهريار كوچولو گفت:-كي هستي تو؟عجب خوشگلي!

روباه گفت:-يه روباهم من.

شهريار كوچولوگفت:-بيا با من بازي كن.نمي داني چقدر دلم گرفته.....

روباه گفت:-نمي توانم بات بازي كنم.هنوز اهليم نكرده اند اخر.

شهريار كوچولو اهي كشيد و گفت:-معذرت ميخواهم.

اما فكري كرد و پرسيد:-اهلي كردن يعني چه؟

روباه گفت:-تو اهل اينجا نيستي.پي چه ميگردي؟

شهريار كوچولو گفت:-پي ادم ها ميگردم.نگفتي اهلي كردن يعني چه؟

روباه گفت:-ادم ها تفنگ دارند و شكار مي كنند.اينش اسباب دلخوري است!اما مرغ

و ماكيان هم پرورش مي دهند وخيرشان فقط همين است.تو پي مرغ ميگردي؟

شهريار كوچولو گفت:-نه من پي دوست مي گردم.اهلي كردن يعني چه؟

روباه گفت:-يك چيزي است كه پاك فراموش شده.معني اش ايجاد علاقه كردن است.

-ايجاد علاقه كردن؟

روباه گفت:-معلوم است.تو الان واسه من يك پسر بچه اي مثل صد هزار پسر بچه ديگر.

نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من.من هم واسه تو يك روباهم مثل

صد هزار روباه ديگر.اما اگر منو اهلي كردي هر دو تامان به هم احتياج پيدا مي كنيم.تو

واسه من ميان عالم موجود يگانه اي مي شوي ،من واسه تو.

شهريار كوچولو گفت:-كم كم دارد دستگيرم مي شود .يك گلي هست كه گمانم مرا اهلي

 كرده باشد.

روباه گفت:-بعيد نيست .رو اين كره زمين هزار جور چيز مي شود ديد.

شهريار كوچولو گفت:-اوه نه!ان روي كره زمين نيست.

روباه كه انگار حسابي حيرت كرده بودگفت:-رو يك سياره ديگر است؟

-اره.

-تو اون سياره شكارچي هم هست؟

-نه.

-محشر است !مرغ وماكيان چطور؟

-نه.

روباه اه كشان گفت:-هميشه خدا يك پاي بسات لنگ است!

اما پي حرفش را گرفت و گفت:-زندگي يكنواختي دارم.من مرغ ها را شكار ميكنم

ادم ها مرا. همه مرغ ها عين همندهمه ادم ها هم عين همند.اين وضع يك خرده خلقم را

 تنگ ميكند.اما اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي .ان وقت

 صداي پايي  را مي شتاسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند:صداي پاي ديگران

مرا وادار مي كند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه اي مرا از

 سوراخم مي كشد بيرون. تازه ،نگاه كن انجا ان گندم زار را مي بيني؟براي من كه نان

بخور نيستم گندم چيز بي فايده ايست.پس گندم زار هم مرا به ياد چيزي نمي اندازد.اساب

 تاسف  است .اما تو موهات رنگ طلاست  پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود!گندم

 كه طلا يي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه تو گندم زارمي پيچد

دوست خواهم داشت........

خاموش شد و مدت درازي شهريار كوچولو را نگاه كرد .ان وقت گفت:-اگر دلت مي خواهد

منو اهلي كن!

شهريار كوچولوجواب داد:-دلم كه خيلي مي خواهد اما وقت چنداني ندارم.بايد بروم دوستاني

پيدا كنم و از خيلي چيزها سر در اورم.

روباه گفت:-ادم فقط از چيزهايي  اهلي مي كند مي تواند سر در بياورد.انسانها ديگر براي

سر در اوردن از چيزها وقت ندارند.همه چيز را همينطور حاضر و اماده از دكانها مي خرند

اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كند ادمها مانده اند بي دوست......تو اگر دوست

مي خواهي مرا اهلي كن!

شهريار كوچولو پرسيد :-راهش چيست؟

روباه جواب داد:-بايد خيلي خيلي حوصله كني.اولش يك خرده دور تر از من مي گيري

اينجوري ميان علفها مي نشيني .من زير چشمي نگاهت مي كنم و توام لام تا كام هيچي نمي گويي

چون تقصير همه سوء تفاهم ها بر سر زبان است.عوضش مي تواني هر روز كمي نزديك تر

بنشيني.

فرداي ان روز دوباره شهريار كوچولو امد.

روباه گفت :-كاش سر همان ساعت ديروز امده بودي.اگر مثلا سر ساعت 12 ظهر بيايي من از

از ساعت 11 تو دلم قند اب مي شود و هر چه ساعت جلو تر برود بيشتر احساس شادي و

خوشبختي  مي كنم.ساعت 12 كه شد دلم بنا مي كند شور زدن و نگران شدن .ان وقت است كه

قدرخوشبختي  را مي فهمم !اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم

را براي ديدارت اماده كنم؟...هر چيزي براي خودش قاعده اي دارد.

شهريار كوچولو گفت قاعده يعني چه؟

روباه گفت :-اين هم از همان چيز هايي است كه پاك از خاطرها رفته .اين همان چيزي است كه

باعث مي شود فلان روز با باقي روز ها و فلان ساعت با باقي ساعت ها فرق كند .مثلا شكارچي هاي ما ميان خودشان رسمي دارند و ان اين است كه پنجشنبه ها را با دختران ده ميروند رقص.پس پنجشنبه ها  بره كشان من است:براي خودم گردش كنان مي روم تا دم موستان. حالا اگر شكارچي ها وقت وبي وقت ميرقصيدند همه روزها شبيه هم مي شد و من بيچاره فرصت و فراغتي نداشتم .

به اين ترتيب شهريار كوچولو روباه را اهلي كرد.

لحظه جدايي كه نزديك شد روباه گفت:-اخ!نمي توانم جلوي اشكم را بگيرم.

شهريار كوچولو گفت:-تقصير خودت است .من كه بدت را نمي خواستم خودت خواستي كه اهليت

كنم.

روباه گفت :-همينطور است.

شهريار كوچولو گفت:-اخر اشكت دارد سرازير مي شود!

روباه گفت:-همينطور است.

-پس اين ماجرا هيچ سودي به حال تو نداشته.

روباه گفت :-چرا .واسه خاطر رنگ گندم.

بعد گفت:-برو يك بار ديگر گلها را ببين تا بفهمي كه گل خودت تو عالم تك است. برگشتنا با هم وداع مي كنيم و من به عنوان هديه رازي را بهت مي گويم.

شهريار كوچولو بار ديگر به تماشاي گل ها رفت و به ان ها گفت:-شما سر سوزني به گل من نمي مانيدو هنوز هيچي نيستسد.نه كسي شما را اهلي كرده نه شما كسي را.درست همان جوري هستيد كه گل من بود.گلي بود مثل صد هزار گل ديگر.او را دوست خودم كردم و حالا تو همه عالم تك است.

گل ها حسابي از رو رفتند.

شهريار كوچولو دوباره در امد كه:-خوشگليد اما خالي هستيد.برايتان نمي شود مرد.گفت و گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلي مي بيند مثل شما.اما او به تنهايي از همه شما سر است چون فقط اوست كه ابش داده ام چون فقط اوست كه زير حبابش گذاشته ام چون فقط اوست كه با تجير برايش حفاظ درست كرده ام چون فقط اوست كه حشراتش را كشته ام چون فقط اوست كه پاي گله گزاري ها يا خود نمايي ها و حتي گاهي پاي بغ كردن ها وهيچي نگفتن هاش نشسته ام چون كه او گل من است.

و برگشت پيش روباه.

گفت:-خدا نگهدار!

روباه گفت :-خدا نگهدار!....و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است.جز با دل چنان كه بايد نمي شود ديد. نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند.

شهريار كوچولو براي انكه به خاطر بسپارد تكرار كرد:-نهاد و گوهر را چشم سر نمي بيند.

-ارزش گل تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كرده اي.

شهريار كوچولو براي اينكه يادش بماند تكرار كرد:-...به قدر عمري است كه به پاش صرف  كرده ام.

روباه گفت:-انسان ها اين حقيقت را فراموش كرده انداما تو نبايد فراموشش كني.تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسئولي.تو مسئول گلتي....

شهريار كوچولو براي انكه يادش بماند تكرار كرد:-من مسئول گلمم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 21:26  توسط باران  | 

بوی باران..

بوی باران
بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 18:52  توسط باران  |